چرا؟
خاک بی حاصل بارون خورده
غنچه ی وانشده.پزمرده
گل از ادم و عالم رونده
تو رو چی از عاشقی ترسونده
چرا از نگاه من بیزاری
تو که هستیمو تو دستات داری
چرا از عاشقی حیرونی چرا
چرا قدرمو نمی دونی چرا
ندونستی عاشقی چه رنگیه
نمی دونستی به این قشنگیه
ندونستی و نمی دونی هنوز
که دلت یه عمره سخت و سنگیه
دل من ساکته اما می دونم
همیشه بی سروسامون تویه
چیزی از درد نمی گه تا مرگ
دلی که همیشه مدیون تویه
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 16:2 توسط آقاي حميدرضا فولادگر
|